اکنون که صدای گامهای دشمن زمین را می لرزاند اکنون که چکاچک شمشیر ها بر دل آسمان خراش
می اندازد اکنون که صدای شیهه اسبها بند دلت را پاره می کند یک لحظه خواب کودکی ات را دوره می
کنی و احساس می کنی که لحظه موعود نزدیک است و طوفان به قصد شکستن آخرین امید به تکاپو
افتاده است.
همه تکیه گاههای تو باید فرو بریزد همه پیوندهای تو باید بریده شود همه دست آویزهای و باید بشکند
همه تعلقات تو باید گشوده شود تا فقط به او تکیه کن فقط به ریسمان او چنگ بزنی و این دل بی نظیرت
را فقط جایگاه او کنی.تا عهدی را که با همه کودکی ات بسته ای با همه بزرگی ات پایش بایستی:
پدر گفت:"بگو یک!"
و تو تازه زبان باز کرده بودی و پدر به تو اعداد را می آموخت.کودکانه و شیرین گفتی:"یک!"
و پدر گفت:"بگو دو!"
نگفتی!
پدر تکرار کرد:"بگو دو دخترم!"
نگفتی!
و در پی سومین بار چشمهای معصومت را به پدر دوختی و گفتی:"بابا!زبانی که به یک گشوده شد
چگونه می تواند با دو دمسازی کند؟
وحالا بناست تو بمانی و همان یک!همان یک جاودانه و ماندگار.
بایست بر سر حرفت زینب!که این هنوز اول عشق است.
-
سید مهدی شجاعی
