
قصه غریبی است این ماجرای عطش واز آن غریبتر قصه کسی است که خود بر اوج منبر عطش نشسته
باشد و بخواهد دیگران را در مصیبت تشنگی التیام و دلداری دهد.
تو اکنون با این حال و روز باید فریاد العطش بچه ها را بشنوی و تاب بیاوری.باید تشنگی را در تار و پود
جوانان بنی هاشم ببینی و به تسلایشان برخیزی.باید تصویر کوثر را در آیینه نگاهت بخشکانی تا بچه ها
با دیدن چشمهای تو به یاد آب نیفتند.اما از همه اینها مهمتر و در عین حال سخت تر و شکننده تر کار
دیگری است و آن این که نگذاری آتش عطش بچه ها از در و دیوار خیمه سرایت کند و توجه ابوالفضل را
برانگیزد. نگذاری طنین تشنگی بچه ها به گوش عباس برسد.می دانی که دلش در پیش دوست،تاب
کمترین لرزشی را ندارد.او علمدار لشکر است و پشت و پناه برادر.او اگر دلش بلرزد طنین زلزله در کائنات
می پیچد.نه، نه، نه، عباس نباید لبهای به خشکی نشسته سکینه را ببیند.نگاه عباس نباید با نگاه
سکینه تلاقی کند.عباس جانش را بر سر این نگاه می گذارد و روحش را به پای این نگاه می ریزد و بی
عباس .. نه ... نه ... زندگی بدون آب ممکن تر است تا بدون عباس.
اکنون که روز تشنگی است چگونه ممکن است او از عطش حسن و بچه های جبهه حسن بی خبر
بماند؟بی خبر نمی ماند.بی خبر نمانده است.همین خبر است که او را از صبح مثل مرغ سرکنده کرده
است.همین خبر است که او را میان خیمه و میدان،هاجروار به سعی و هروله واداشته است.چه گذشته
است میان سکینه وعباس که عباس ادب،عباس معرفت،عباس ماموم،عباس خضوع،پیش روی امام
ایستاده است و گفته است:"آقا! تابم تمام شده است" و آقا رخصت داده اند.خب اگر رخصت داده
است چرا نمی روی عباس؟اینجا حول و حوش خیمه زینب چه میکنی؟عمر من!عباس! تو را به این جان
نیم سوخته چه کار؟آ مده ای که داغ مرا تازه کنی؟ آمده ای که دلم را بسوزانی؟جانم را به آتش
بکشی؟تو خود جان منی عباس! برو و احتضار مرا اینقدر طولانی نکن.اگر برای وداع هم آمده ای من با تو
یکی- دردانه خدا- تاب وداع ندارم.گریه نکن عباس من! دشمن نباید چشمهای تو را اشکبار ببیند.من؟! به
من نیندیش عباس من! اندیشه من پای رفتنت را سست نکند.تا وقتی خدا هست تحمل همه چیز
ممکن است و همیشه خدا هست.خدا همیجاست که من ایستاده ام.برو آرام جانم! برو قرار دلم!
من ار هم اکنون باید به تسلای حسین برخیزم.غم برادری چون تو پشت حسین را می شکند.
جانم فدای این دو برادر!