تا کربلا راهی نمانده ...
ما از دوکوهه آمدیم
اینجا غریبیم ...
حتی ز بوی فاطمه(س) هم ....
بی نصیبیم / ....

به من ای زنده تر از زنده نمایان زمین
دیده گانت که به وجه الله و معشوق نظر دوخته است
و لبانت که به لبخند و سکوت
به دلم شعله بر افروخته است
راه شیدا شدن آموخته است


گاه لبخند شما معنی تلخی دارد
رنگ و نقشی ز تاسف،حسرت
وقتی از قافله تان دور شویم

معصیت کار شویم،کور شویم
ما چرا زار نگرییم که درمانده شدیم؟!
و از این بزم صفا،به تشر رانده شدیم

با شمایم شهدا گوش کنید
هرچه دیدید ز کردار بَدَم
همه نا دیده بگیرید فراموش کنید
شعر دلتنگی من را به یقین می شنوید
حال افسرده من را به یقین می دانید
آرزویم این است
کاش می شد که شهادت نصیبم می شد

/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/
سفر به هراه "صفر" تمام شد و من هنوز وجودم را در میان خاکریز های شلمچه،

به یاد نماز غروب طلاییه،

در مقتل فکه

و کنار مزار 72 شهید هویزه

گم کرده ام .....
..... ناگهان چقدر زود دیر می شود
